قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1575

تاريخ الفي ( فارسى )

گذرانيدند بر سر كوهها در آن حالى كه نگاهبانى مىكردند ايشان را شجاعان سطبرگردن . پس سود نداشت ايشان را آن سرهاى كوه و فرود آورده شدند ايشان از آن عزّت و بلنديها به سوى مذلّت و پستيهاى گور . پس بانگ‌كننده بعد از دفن كردن ندا كرد كه كجاست آن تختها و افسرها ؟ و كجاست آن جامه‌هاى مزيّب « 1 » و زينتها ؟ و كجاست آن رويها كه از جهت پناه ايشان چندين مردها به هم مىآويختند ؟ و حارسان چالاك نگاهبانى مىكردند ؟ پس جواب داد از جانب ايشان قبور ايشان كه بر آن رويها امروز كرمها آمد و رفت مىنمايند و پس از آنكه ايشان در آن منزل فرح‌افزاى مدّتهاى مديد خوردند و آشاميدند اين زمان در اين حفرهء تنگناى خوراك كرمانند ، و پس از آنكه بسيار گردانيدند مالها را ، ذخيره نهادند امروزان را ، و پس از مدّتها كه آن قصور و عمارات را بلند مىكردند از براى نگاهداشت خود اين زمان گشتند آن قصور آبادان بىرونق و خالى از آب و گياه و ايشان به عمارت گورستان پرداختند . پس پرسيد خليفه ، چون رسيد مرگ او ؟ كه كجاست لشكرهاى او ؟ و كجاست آن گنجها كه از برداشتن كليدهاى آن پهلوانان ذى قوّت عاجز بودند ؟ و كجايند نگاهبانان ؟ آيا كفايت نكردند خليفهء خود را چون ديدند او را افكنده و زارىكننده ؟ و كجايند آن دلاوران كه به هم برآمدندى براى خشم خليفه ؟ و كجايند آن حاميان كه نگاهداشته مىشد به ايشان دولتها ؟ و كجايند آن تيراندازان ؟ آيا باز نداشتند به سپرهاى خود تير اجل را از خليفهء خود ؟ هيهات ! منع نكردند از خليفهء خود ستمى را و دفع نكردند از وى اجل را . نه رشوه‌ها دفع كند اجل را و نه افسونها سود دهد و نه چاره‌ها يارى كند . هيهات ! مواسات نكردند با تو مقرّبان تو بلكه سپردند تو را به اجلى زشت به آنچه كردند . چيست حال قبر خليفه كه نمىآيد به طواف آن هيچ يك از آنها كه شب و روز در گرد او مىگشتند ؟ و چيست حال ايشان كه خليفهء خود را فراموش كرده به قسمت مال او مشغول‌اند ؟ راوى گويد كه چون حسن عسكرى شروع در خواندن ابيات كرد ، اهل مجلس تمامى بر وى ترسيدند و گفتند همين لحظه متوكّل او را خواهد كشت ، امّا متوكّل از شنيدن آن ابيات چنان متأثر شد كه شروع در گريه كرده بسيار بگريست ، چنانچه تمامى اهل آن مجلس بگريستند و متوكّل به دو زانو درآمده فرمود تا اسباب طرب را برداشتند . و در و ديوار آن قصر گويا به گريه درآمد . چون امام حسن ، عليه السّلام ، از خواندن آن ابيات فارغ گشت مدّتى مديد متوكّل سر در پيش انداخت . بعد از آن فرمود : يابن رسول اللّه ، قرض من چند است ؟ آن حضرت فرمود : چهار هزار دينار . متوكّل فرمود تا آن مبلغ را در ساعت به ملازم

--> ( 1 ) . مزيّب : زينت داده شده . - و .